|
چه بد عاشق شدم . . .
آن روز که دیدمش تازه فهمیدم که خورشیدی هم هست .دیدم که
انگار سالهاست که
باهاش زندگی کرده ام . . . اما تازه یافته بودمش .
گفتم آزارم نده .گفت :تویی که آزارم میدی .گفتم :برو می خوام نه
آزارت بدم ونه آزارم بدی
به طعنه گفت :می خوای برم ودیگه پیدام نشه
گفتم :نرو اما از دیده ام پنهان شو.
مانده بود که چی بگه ..با خود می گفت که مگه می تونم نتابم . .
سرشو بالا گرفت وگفت :باشه کاری می کنم که منو نبینی اما تو
هم کاری کن که دیگه منو نبینی
گفتم این خوبه . . . .
اما دیدم که اینجام به دستای هر دومون نیازه . . .
رفت و چند روزی طلوع نکرد .
.
.
روزها گذشت اما مگه میشد خورشید و ندید . .
پشت ابرا دنبالش گشتم با مهربونی گفت:بازم تو . . .دیگه چه
می خوای ؟
مانده بودم که چی بگم ...اون می رفت ومن فقط نگاهش می کردم
ومی دیدم که دیگه دلیلی واسه پشت ابرا موندنش نمیدید
.
.
خبرم آمد که با دیگریست . . . . ....
ودیدم که هزاران چشم خورشیدم ومی نگرند . . .
. . طاقتم سر رفت سرش داد زدم گفت اشتباه می کنی ...اصلا"کی گقته؟
گفتم مگه میشه نبینند که روزا خورشید کجاست ؟
. .
آخه من عاشقت بودم اما نمی تونستم تورو تو آغوشم بگیرم . مگه
میشه خورشید و
بوسید مگه میشه خورشیدو . . .
دیگر حوصله اش سر رفته بود گفت:"بیخود". . .
واز آن روز من عاشق" بیخود " شدم و "عاشق بیخود "ماندم
ودیدم که راست می گفت که "بیخود عاشق شدم". . . . . .
اما مگه میشه خورشیدو ندید و عاشقش نبود. . . . . |